برای دریافت تموم کتابهای سرزمین اشباح کلیک کرده و انها را دانلود کردو بخوانید
نوشته شده توسط صنم در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 9:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
معامله پرسود
به مامانم گفتم حاضرم جاش برم سر کار
اگر حاضر بشه به جای من بره مدرسه.
اونم فکر کرد که اگر یک بار این کارو بکنیم
میتونه خیلی باحال باشه.
وقتی موافقت کرد نهارشو براش پیچیدم
و واداشتم دست و صورتش رو بشوره.
اونوقت مامانم گفت:((من واقعا تعجب میکنم
که تو چرا میخوای جای من باشی.))
گفتم:((دلم میخواد بدونم سر کار چکار میکنی.
دلم میخواد رئیستو ببینم.
حالا زود باش برو دندوناتو مسواک بزن
ویادت نره که با نخ دندون بین دندوناتو تمیز کنی.
راستی مامان یه چیز دیگم هس
که یادم رفت که بهت بگم.
عصر دیرتر میام دنبالت
چون به خاطر جریمه امروز باید تا ساعت ۴ تو مدرسه بمونی.))
کیانا
نوشته شده توسط کیانا در شنبه 22 اردیبهشت1386 ساعت 12:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در راستای کوچه راه می رفتم .پیرمردی در آن طرف کوچه با گام هایی آهسته در حالی که زنبیلی در دست داشت طول کوچه را طی می کرد . آسمان آبی بود .درختان سپیدار در حاشیه ی کوچه سبز وپرشکوه قد علم کرده بودند . ناگهان صدای ترمز ماشینی . شکستن کوزه های سفالی مرا وادار به ایستادن کردپاهایم می لرزیدند. پیکان سفید رنگیپیرمرد درمانده را زیر کرد . پیرمرد در گجوشه ای از کوچه زخمی افتاده بود و بی قرار ناله می کرد وخدای خویش را صدا می کرد. ترسی در وجودم ریشه کرد وشاخه هایش سر به فلک کشیدند. ندایی از اعماق وجودم مرا به سوی پیرمرد می خواند ولی پاهایم با چسبی به قدرت ترس به زمین چسبیده بودند.راننده ماشین بی قرار کوچه را دور می زدشاید نمی دانست باید فرار کند یا نه سرانجام قرار را بر فرار ترجیح داد. * * * * * * * با چند مرد دیگر پهلوان پیرمرد را گرفتند و اورا به سمت در ماشین بردند. هیچ گاه صدای ناله های پیرمرد را که با هر قدم شدت می گرفت از یاد نمی برم.وقتی به در ماشین رسیدند پیرمرد از حال رفت من در آن لحظه صدای ایستادن قطار قلب او را به وضوح شنیدم. پیرمرد آن روز به آرامی به استقبال مرگ می رفت
نوشته شده توسط در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 7:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سگم مشقامو خورد
گفتم:(سگم مشقامو خورد تا تهش جوید خورد.)
اما وقتی این بهونه رو اوردم خانم معلم سرشو تکون داد.
دیدم اوضاع داره خیط می شه.
دلم نمیخواست رفوزه بشم.
واسه همین امونش ندادم و دنبال داستانو گرفتم:
(قبل از اینکه بخورتش دفترمو برداشت وانداخت توی قابلمه.
بعد قاطی ابگوشت انقدر پختش تا حسابی داغ داغ شد.
یادداشتای علومم رو با تخم مرغ وژانبونخورده شده هم تفت داد
وبا املای سرخ شدهی کلمات و چیپس تزیینش کرد
بعد رفت سراغ دفتر حسابم
برش داشت ویه کم سرخش کرد خلاسه هر دو تا کتابامو
کباب کرد کنارشم ترشی گذاشت.
وقتی داشت اش مشق درست می کرد یه پیش بند سگی بسته بود.
وقتی هم که اعتراض کردم بهم پارس کرد.
هیچ کاری از دستم بر نمی اومد.)
خانم معلم ابروهاشو تو هم کشیدو پرسید:
(کلاه اشپزی سگی هم سرش بود؟)
گفتم:(اره که بود.اگه برش میداشتم با خشم خرخر میکرد.)
خانوم معلم اخماش رفت توی هم
اما من ادامه دادم:
(بعدشم روش حسابی سس ریخت و گفت به به چه خوشمزه س.)
خانم معلم با عصبانیت گفت:
(یه سگ سخنگو که دوست داره اشپزی کنه هان؟)
بعد منو فرستاد دفتر یعنی همینجایی که الان نشستم.
گمون کنم اشتباه بزرگی کردم که اون حرفارو به خانم معلم زدم.
چون من اصلا سگ ندارم
مشقامم گربه خورده.![]()
![]()



نوشته شده توسط کیانا در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 10:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY